تبليغاتX
دل خانه

ای همه هستی من از دنیا و سرنوشت ، قد تموم هستی و سرنوشت های آدمای دنیا دوست دارم

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 30 خرداد1388 و ساعت 0:14 |

اگر کسی را دوست داری ، به او بگو ، زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند ، می شکنند .

(جرج آلن)

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 30 خرداد1388 و ساعت 0:11 |

خیلی سخته واسه اونكه همه تن عاشقش هستی

هی دعا كنی خدایا برسه به عشقش كاشكی

خیلی سخته كه بخوای و نتونی بگی اسیری

نتونی بگی عزیزه، نشه گفت واسش میمیری

خیلی سخته مبتلاشی ،عاشق دو چشم زیباش

عاشق كسی كه نیستی حتی یك لحظه تو رویاش

خیلی سخته مثل مجنون دلت صدبار بلرزه

وقتی اسمشو میارن بگی صد دنیا میارزه

خیلی سخته اون نخوادت ولی تو باشی گرفتار

میمیره دلت،میپاشه،له میشی روزی هزاربار

خیلی سخته كه بدونی عشق تو یه عشق نابه

اما داشتن معشوق مثله خواب ...مثله سرابه...

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 28 خرداد1388 و ساعت 23:20 |
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت 22:30 |
من بی تو میمیرم، بمون
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت 22:29 |

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 22:25 |

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 22 خرداد1388 و ساعت 23:54 |
ای مادر عزیز که جانم فدای تو قربان مهربانی و لطف و صفای تو          تولد مظهر خلقت مبارک باد !
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 22 خرداد1388 و ساعت 23:51 |

برای شنیدن صدایی که دوستش می داری، همین لحظه هم بسیار دیر است!!!

 افسوس خواهی خورد....زمانی که از آن سوی سیم ها کسی، بی احساس می گوید:

 " برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 22 خرداد1388 و ساعت 23:45 |

اگر باغ نگاهم پر ز خار است ، گلم تاراج دست روزگار است

به چشمانت قسم ، با بودن تو ، زمستانی ترین روزم بهار است . . .

آرزوم با تو بودنه.

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 11 خرداد1388 و ساعت 23:30 |

کارت پستال درخواستی

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 11 خرداد1388 و ساعت 23:28 |

داستان قشنگ شیطان ونمازگذار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 11 خرداد1388 و ساعت 23:20 |

سلام به همه شما عزیزان

دیروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود

من دیروز حرفهای دلم رو به عشقم ( نسیمم ) گفتم و اون هم قرار شد درباره من فکر کنه و نتیجه رو واسم بگه.

نسیمم باور کن از دیروز ساعت 13 تا الان سر هر ساعت به بلاگم سر زدم تا ببینم نظرتون راجع به من چی هست

عزیزم دیگه نمی تونم بیشتر از این منتظر باشم تورو به جون هر کسی که دوستش داری منرو از این بلاتکلیفی در بیار.

منتظر نظرتم.

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 5 خرداد1388 و ساعت 23:19 |
خیلی دوستت دارم نسیمم
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 22:58 |


Powered By
BLOGFA.COM