تبليغاتX
دل خانه

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 18:3 |
                                        شریعتی

 

 

زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :

                     فروختی

                             گفت : نخریدند تمام شد ...  

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 18:2 |

ویرانه نه آن است که جمشید بنا ساخت ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 17:58 |

ویرانه نه آن است که جمشید بنا ساخت ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 17:57 |

ویرانه نه آن است که جمشید بنا ساخت ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 17:56 |

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست ؟

 

استاد گفت :به گندم زار برو وپرخوشه ترین شاخه را بیاور ،اما در هنگام عبور از گندم زار بیاد آور که نمی توانی بر گردی و خوشه ای بچینی .

 

شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدت طولانی برگشت.

 

استاد پرسید: چه آورده ای؟

 

شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!هر چه جلو تر می رفتم خو شه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین خوشه تا آخر گندم زار رفتم ،اما......

 

استاد گفت :عشق یعنی همین .

 

شاگرد پرسید :پس ازدواج چیست؟

 

استاد گفت: به جنگل برو وبلند ترین درخت را بیاور  .

 

شاگرد رفت وپس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

 

استاد پرسید: چه شد ؟

 

شاگرد در جواب گفت :به جنگل رفتم واولین درخت بلندی  را که دیدم انتخاب کردم،ترسیدم که  اگر جلو بروم

 

باز دست خالی برگردم .

 

استاد باز گفت:ازدواج یعنی همین ‍.

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 17:54 |
 


سیب

هیچ وقت ، هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

 
 امشب دلی کشیدم ، شبیه نیمه سیبی 


 که به خاطر لرزش دستانم


در زیر آواری از رنگ ها


 ناپدید ماند

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 18:4 |

سیـب سـرخی را بـه من بخشیـد و رفـت عاقبـت بر عشـق مـن خنـدیـد و رفـت اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد بـی مـروت گریـه ام را دیــد و رفـت چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بریـد حـال بیمـار مــرا فهـمیــد و رفـت بـا غـم هجــرش مــدارا مـی كنـم گـر چـه بر زخمــم نمك پاشید و رفـت

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 11:59 |

چشام به قلبم حسودی می کنند ، چون همیشه توی قلبمی ولی از چشمام دوری!

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 19:28 |


Powered By
BLOGFA.COM