تبليغاتX
دل خانه

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت

دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ

خشم است و انتقام فرومانده در نگاه

جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم

تا شاید این گریختنم زندگی دهد

تنها شدم که مرگ اگر همتی کند

شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس

تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات

بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش

اینک شب است و مرگ فرا راه من هنوز

آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت

اینک منم گریخته از بند زندگی

با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 30 مهر1386 و ساعت 10:41 |

برو بیچاره 

من ديگه هيچ احساسي بهت ندارم

بسمه اين همه شكستن ديگه نمي خواهم عاشقت بمونم

ديگه لازم نيست وقتي من رو ميبيني ازم روي برگرداني چون حالا من اين كار رو با تو مي كنم

و تو رو به دست سرنوشت مي سپارم

خداحافظ

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 15:25 |

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 15:19 |

مارا یک دل از خوبان جدا نیست .. ولی صد حیف خوبان را وفا نیست .... به دوستان دل سپردن کار سهل است ... زدوستان دل بریدن کار ما نیست ....

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 15:16 |

بی حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست

 

باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست

 

سوگند مي خورم به مرام پرندگان

 

در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست

 

با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما

 

وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست

 

در كارگاه رنگرزان ديار ما

 

رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست

 

از بردگي مقام بلالي گرفته اند

 

در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست

 

دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر

 

فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست

 

وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را

 

فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست

 

تنها يكي به قله تاريخ مي رسد

 

هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 19 مهر1386 و ساعت 18:38 |

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

 

چگونه باجنون خود مدارا می کنم هر شب

 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب

 

حضورم از چشم شهر حاشا می کنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

 

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

 

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

براي خودم و تو عزيزم

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 19 مهر1386 و ساعت 18:36 |

 

آخرین اشکهایم در این خلوت خاموش

 

در سکوتی پر از بهت ودلواپسی

 

نمی دانم

 

شاید راهی باید جست

 

برای فرار از زندگی

 

برای فرار از عشق

 

به سوی مرگ

 

وقتی در گذر تمام جاده ها

 

پرستویی نیست هم آواز

 

ودرتمام شبهای تنهایی

 

دلی نیست برای پرواز

 

واز پنجره باز رو به خورشید

 

جز صدای چینی ترک خورده ای عشق

 

زیر پای رهگذران باران

 

صدایی دیگر نیست

 

بغض آسمان برای گریه باران

 

تو هم می دانی

 

جز فریبی نیست برای ماندن

 

ودرشبی غمگینتر از همه دلتنگیها

 

ستاره ای نیست برای امید

 

قاصدکی نیست برای مرهم...

 

ندانستم

 

در زمانه ای که حرف عشق برای هیچ کس آشنا نیست

 

وبردستهای حیوان نجیبی

 

که انسان می نامند

 

جز گناه نیست

 

زندگی جز اشتباه نیست

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 19 مهر1386 و ساعت 18:34 |

ياري داشتم كه قدر آسمانها دوستش داشتم

 قدر تمام زندگي ميپرستيدمش.

 ياري داشتم كه گل در پيش مهر و محبت بهارينش

 خم به ابروي گلبرگهاي نازش نميزد.

ياري داشتم خدایا، كه سكوت دوست داشتنش

 زبانزد هر عاشق و معشوقه ايي بود.

 هيچ كس از اين راز دوست داشتن خبري نداشت

 چه عاشقانه بود اين دوست داشتن.

 چه عاشقانه

ولي افسوس كه سكوت، عشق ما رابه دروغي بر هم شكست

 كه گل گريه كرد و باغبان ناله هاي غم.

ديگر چگونه بايد عشق را به ياد اين دوست داشتن از ياد برد ؟

چگونه بايد گفت كه جانا چرا بال و پر جانان را به خطايي ناروا در هم شكستي

چگونه بايد معشوقه را به نياز عاشقانه اش دوباره ستاند؟

 آيا به منت و طلب ؟يا به حسرت و اندوه؟

آخر او مثل  غريبه ها  به سويم مي آيد

مثل غريبه ها نگاهم مي كند

و مثل غريبه ها صدايم مي كند

خدايا اين رسم دلدادگيست؟يا شرم سكوت؟

پس كجاست آن لرزه هاي احساس؟كجاست آن ناز هميشه دوست داشتنيم ؟

آيا جايي در آن دور دورهاي باورها؟

آخر او را دوست می دارم

 آنقدر که هیچ کس جز دل من نخواهد دانست

من یارم را می شناسم

یارمن جدای از عشق نیست

اما دركنارم مثل آيينه ايي مي ماند كه هرگز در اين غريبانگي

 نگاهش نمي توان كرد چون مثل غریبه ها می ماند

مثل غریبه ها

خدایا شاید او عاشقانه از ما گریزان است

اماآخر چرا؟چرا

مگر دوستم نداشت !

روزی که جدایی بر ما نوشتند می دانستم که خواهند گفت

آب ریخته شده را نمی توان جمع کرد

غرور شکسته را نمی توان غرورکرد

اما چرا  نمی گویند که

 آیا

 درهیچ گلدان شکسته ایی گل شکفته نمی شود؟

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 15:1 |

الهي اگر من اشك اين غم يارم مرا از ديدگانش دور كن

اگر من سنگ روي سينه يارم مرا از سينه اش جدا كن

اگر دعايي ناخوانده در نمازدلدادگيم

مرا از اين راز و نياز عاشقانه اش رها كن

بگذار كه ديگر گناه اين قصه عشق بي توبه نباشد

بگذار كه ديگر ساغري بي جرعه

بر دستان لرزان آن دو دلداده پرواز نباشم

بگذار، ياري دگر دلشكسته نباشد

الهي، يارم اگر ياري دارد كه صدها فرهاد و بيژن

مثل مجنون به ليلي دلباخته اند

ديگر حضوري از من نشايد كه غصه هاي عشق

در سينه ام قصه هاي غم شده اند.

بگذارآن دلباختگان عاشقانه هم آغوش مهر شوند

كه من در اين آتش عشق ، خاكستري براي خاموشي خواهم شد

شايد من ديگر در نمازم دعايي براي خواستن نداشته باشم

آخر او را دوست دارم

دوست دارم به هماي سعادتي كه در دلخانه اش راز عشق بگشايند.

الهي اگر بگويد كه ياري عاشقانه تر از من دارد

آن دم مثل غريبه ايي براي او خواهم شد

كه يك نظرسلامم مي كند و يك نظر وداعم مي كند

آن روز، روزي خواهد شد كه من قافيه هاي اين احساس دلم را،

اين حرف هاي  اكسير شده از عشق  وخاطراتم را

بي موزون از نام و نشان عشق، به دست آب وآتش بسپارم

و براي هميشه فراموش شوم

 



+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 5:17 |

من در این کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش

من به عشق تو خوشم تو به عشق هرکه هستی خوش باش

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 16 مهر1386 و ساعت 7:39 |

گرچه مستيم و خرابيم چو شبهاي دگر

بازكن ساقي مجلس سر ميناي دگر

امشبي كه در آنيم غنيمت شمريم

شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر

مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم

من به مي خانه ام امشب تو برو جاي دگر

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 16 مهر1386 و ساعت 7:27 |

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 19:4 |

بازي روزگار را نمي فهمم ، من تو را دوست دارم ، تو ديگري را ، ديگري مرا  و همه ما تنهاييم

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 13 مهر1386 و ساعت 9:54 |

به قول دكتر علي شريعتي:

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.

عشق بينائي را مي گيرد و دوست داشتن ميدهد.

عشق خشن است وشديد و در عين حال  ناپايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.

پس دوستت دارم چون عشق ديوانگي است.

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت 9:26 |

من اگر عاشق نباشم از خودم سيرم

من اگر عاشق نباشم زود مي ميرم

سينه سردش پيش ماست

لب ريز دردش پيش ماست

همسفر آتش كجاست

سفره دل خالي و بي روزي است

سينه ام محتاج آتش سوزي است

نازنين، تو همرهي با راز داران مي كني

آتشي را زير خاكستر تو پنهان مي كني

من كه خود در معبد دلدادگان آئينه ام

تل خاكستر نمي خواهم درون سينه ام

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 19:8 |

عزيزم من تنها با تو دل خوشم

تنها باتو

تنها با تو من مي تونم حس زندگي كردن داشته باشم

پس بيا  تا با هم باشيم

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 11:57 |

عزيزم

من ميخوام تو درياي چشماي قشنگت

تا جون دارم شنا كنم

مي خوام حساب خودم رو از عاشقان جدا كنم

فدا شدن براي تو

دليل زنده بودنه

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 19:48 |

عزيزم تو جاده فدا شدن

اون كه هرگز نميشه خسته منم

اوني كه با صد اميد و آرزو

دلش رو بسته به عشق تو منم

آخه تو پاك و نجيبي

تو يه احساس عجيبي

نكنه فرشته اي تو ؟

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 19:47 |

دلم دنياي فريادي فسرده است

كه روحش را سكوت مرگ خورده است

منال اي دل اگر مرده است دنيايت

در اين دنيا چه دنياهاست كه مرده است

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 16:10 |

دوست دارم که.....

 

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

 

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 16:8 |

عزيزم ساده و راحت مي گم:

 

دوستت دارم آخه به تو نياز دارم آخه بي تو من ديوانه ميشم

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 16:6 |

 

آه خدايا....

 

چه سخت است گشتن به دنبال انچه که هرگز نمي يابيش

 

و چه سخت است در ميان نبودن ها بودن ها را جستجو کردن

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1 مهر1386 و ساعت 9:17 |


Powered By
BLOGFA.COM