ياري داشتم كه قدر آسمانها دوستش داشتم
قدر تمام زندگي ميپرستيدمش.
ياري داشتم كه گل در پيش مهر و محبت بهارينش
خم به ابروي گلبرگهاي نازش نميزد.
ياري داشتم خدایا، كه سكوت دوست داشتنش
زبانزد هر عاشق و معشوقه ايي بود.
هيچ كس از اين راز دوست داشتن خبري نداشت
چه عاشقانه بود اين دوست داشتن.
چه عاشقانه
ولي افسوس كه سكوت، عشق ما رابه دروغي بر هم شكست
كه گل گريه كرد و باغبان ناله هاي غم.
ديگر چگونه بايد عشق را به ياد اين دوست داشتن از ياد برد ؟
چگونه بايد گفت كه جانا چرا بال و پر جانان را به خطايي ناروا در هم شكستي
چگونه بايد معشوقه را به نياز عاشقانه اش دوباره ستاند؟
آيا به منت و طلب ؟يا به حسرت و اندوه؟
آخر او مثل غريبه ها به سويم مي آيد
مثل غريبه ها نگاهم مي كند
و مثل غريبه ها صدايم مي كند
خدايا اين رسم دلدادگيست؟يا شرم سكوت؟
پس كجاست آن لرزه هاي احساس؟كجاست آن ناز هميشه دوست داشتنيم ؟
آيا جايي در آن دور دورهاي باورها؟
آخر او را دوست می دارم
آنقدر که هیچ کس جز دل من نخواهد دانست
من یارم را می شناسم
یارمن جدای از عشق نیست
اما دركنارم مثل آيينه ايي مي ماند كه هرگز در اين غريبانگي
نگاهش نمي توان كرد چون مثل غریبه ها می ماند
مثل غریبه ها
خدایا شاید او عاشقانه از ما گریزان است
اماآخر چرا؟چرا
مگر دوستم نداشت !
روزی که جدایی بر ما نوشتند می دانستم که خواهند گفت
آب ریخته شده را نمی توان جمع کرد
غرور شکسته را نمی توان غرورکرد
اما چرا نمی گویند که
آیا
درهیچ گلدان شکسته ایی گل شکفته نمی شود؟
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت
15:1 |