تبليغاتX
دل خانه

كاش مي دانستي عشق من رنگ حقيقت دارد، اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد كاش مي دانستي پسري هست كه احساس تو را مي فهمد پسري از تب عشق تو دلش مي گيرد بهزادي از غمت امشب به خدا شكايت مي كند كاش مي شدتو مال همين قلب پر از احساس من بودي . شب من با تو سحر خواهد شد چه با تو و چه با ياد تو

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 30 شهریور1386 و ساعت 13:38 |

دنیا رو می بینی؟ وقتی یکی رو دوست داری اون دوست نداره، وقتی یکی دوست داره تو دوسش نداری. دو نفر هم که همدیگر رو دوست دارن هیچ وقت به هم نمیرسن!!ولي من و نسيم انشااله اين رسم روزگار رو از بين مي بريم

بگو انشااله

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 12:53 |

اي كه دل من پيش تو گيره ، حالا وقته آمدنه باز آي كه من با تمام وجود منتظرتم

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت 19:21 |

تو را براي پاك بودنت دوست مي دارم

 

وگرنه دلبر پيمانه شكن فراوان است

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت 13:3 |

عزيزم من زمان خوشي و غم دركنارتم مثل مژه در كنار چشم ، تو رويا مي بيني ، من واست مي سازمش

موقع تابش خورشيد سايه بونت مي شم

توسرما بهت گرما مي دم

موقع باريدن بارون مثل چتر بالا سرتم

موقعي كه طوفان مي وزه به خاطر تو اون رو به هواي صاف تبديل مي كنم

فقط تو باش ، من همه كاري واست مي كنم%

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 25 شهریور1386 و ساعت 8:52 |
این رو یکی از دوستام بهم گفت:

تو اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 23 شهریور1386 و ساعت 20:33 |

زماني كه كناره رودخانه بودم نگاهم به قله ي كوه بود به قله ي كوه كه رسيدم سراپا محو تماشاي رود شدم

عزيزم هركار كني، هركجابري دوستت دارم

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 23 شهریور1386 و ساعت 20:31 |

اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر از تو ميشكنم تا زماني كه مي‌افتي در آغوشم بگيرمت

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 23 شهریور1386 و ساعت 12:26 |

بوسه اختراع طبيعت است براي هنگامي كه كلام قادر به بيان احساسات نيست

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 23 شهریور1386 و ساعت 12:26 |

گل اگر خشك شود، ساقه اش مي ماند

دوست اگر دور شود ، خاطراتش مي ماند

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 17:16 |

عزيزم اين رو هم بدون

دوري عشق هاي کوچک را از بين ميبرد ولي به عشق هاي بزرگ عظمت ميبخشد مثل باد که کبريت را خاموش ميکند ولي شعله هاي اتيش را بزرگتر ميکند

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 17:14 |

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي و من برات خيلي اشك ريختم هم بري داشتنت و هم براي سلامتيت عزيزم

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 17:13 |

ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 17:11 |

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد

غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 17:10 |

نسيم جون به خدا خيلي خوشگلي

دلبري

از همه زيبا تري

آخ كه تو عشقمي

تو تمام وجودمي

نفسمي ، عمرمي

بي تو من مي ميرم

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 13:21 |

آخه چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عاشق تو شدم و تو  بي تفاوت تر از هميشه از كنارم رد ميشي

دريغ از يك لبخند پنهاني ، يا حتي يك نگاه زير چشمي.

آخه عزيزم ، عشقم ، تمام وجودم ، نفسم اگه تو به من بگي بمير مطمعن باش ميميرم

اگه تو به من بگي از سر راه من برو كنار به يگانگي خدا قسم از سر راهت ، از جلوي چشماي قشنگت و از زندگيت  براي هميشه ميرم كنار. مطمعن باش همین جوریه که میگم

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 20 شهریور1386 و ساعت 14:11 |

گل سرخ خونه من

تو عزيز و مهربوني

تو سكوت سرد خونه

واسه من يه همزبوني

گل سرخ خونه من

از نگاهم دلت نگيره

اون كسي كه تورو رنجوند

الاهي دلش بگيره

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 19 شهریور1386 و ساعت 13:21 |

چشم تو....

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 13:54 |
صدا کن مرا.....
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 13:53 |
تنهام گذاشت رفت....
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 13:51 |

قلم....

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 13:48 |

 قسمتي ازاشعاربزرگ مرد آذربايجان استاد شهريار:

اِذن ور توي گجسي مندَ سنَ دايه گَليم

اَل قاتاندي سنَ مشّاته، تماشايا گَليم

سَن بو مهتاب گجسي ، سيره چخان بير سرو اُل

اِذن ور مندَ دالينجا سورونب سايه گَليم

مندَ باخيب او شهلا گذنَ ، مندَ قرا گون

جرأتم اولمادي بير كلمَه تمنايا گَليم

من جهنمدَدَ باش ياسديغا گويسام سَنن

هيچ آيرلام كي دوروب جَنتم هوايا گليب

نَنَ قايننداكي سندن اِكيز اولسايديم من

ايستَمزدم دُغولب بيردَ بو دنيايا گَلم

............

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 17 شهریور1386 و ساعت 13:50 |

لحظه ي سخت رفتنت

هيچ چي تو قلب من نبود

نگاه آخرين تو

شعر جنون رو باز سرود

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 17 شهریور1386 و ساعت 13:50 |

عزيزم صدايت قشنگترين موسيقي، نگاهت بهترين خاطره ، يادت فراموش نشدني ، حضورت نهايت احساس و وجودت سراسر عشق است و من ديوانه وار دوستت دارم

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 15 شهریور1386 و ساعت 9:39 |

سازم مستي است

مستيم راستي است

راستيم ديوانگي است

ديوانگي ام عشق تو است

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 15 شهریور1386 و ساعت 9:38 |

و اما عزیزم

گل تشنه در هواي باراني انتظار باغبان را نمي كشد

                                  پس عجله كن

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 14:59 |

روزگارا....

گفته بودي صبر کن تا يک شب اميدت بر آرم

من که در اميد يک شب صبر کردم روزگاري

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 14:57 |

باز هم از تو می نویسم

واژه به واژه

باز هم برایت می خوانم عاشقانه

ای عشق جاودانه ام

چشمان تو به من عشق را آموختند

ای بی همتای قلبم

نمی تواند کسی بگیرد جایت را در قلبم

افسوس ...

شکست تصویر من در چشمهای نازت

عشق من مرد در کنج قلبت

هرگز نخواندی شعرهایی که نوشتم برایت

جدا شدی از من بی تو شکستم من

رفتی و ببین چه تنها شدم من !

چیزی نمانده برایم جز خاطرات تو

این قلب شکسته که می تپد برای تو

حالا ...

می نویسم که بگویم به تو

تا ابد می مانم به پای تو

می رسد اون روز که جسم من می میرد

اما روحم همیشه با تو می ماند

عاشقانه به سویت پرواز می کند

شعرهایم را برایت زمزمه میکند

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 14:47 |

عزیز رفته از دست....

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 13 شهریور1386 و ساعت 14:59 |

آي آنا وطنيم آذربايجانم

قرباندير آديوا بو ايگيد جانم

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 10:27 |

گاهی....

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 17:6 |

 نسيم جون ،در درياي نگاهت قايقم شكسته

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 10 شهریور1386 و ساعت 18:45 |

نسيم جون

نه گلايه دارم از تو نه ديگه شكايتي

نه يه قصه رو لبامه نه ديگه حكايتي

شب تا صبح تو خلوتم به يادِ تو سر مي كنم

دارم انگار كه ديگه جاي خالي تو رو باور مي كنم

چه جوري به دل بگم از سر راه تو بره

دلي كه شكسته و هنوز برات منتظره

كاش مي شد كه از گذشته ها برات حرف بزنم

بعدِ سال ها نتونستم كه ازت دل بكنم

يه اتاق قدِ قفس براي گريه هام بسه

ولي بازهم تو رو مي خواهم

فقط تو رو

فقط تو

تو و بس

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت 18:5 |

در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 8 شهریور1386 و ساعت 14:8 |

اینو فقط واسه خودم ساختم....

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 12:55 |
****میلاد نور مبارک****
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 12:49 |

آخرش یه  روز جواب دنیا رو میدم ...

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 4 شهریور1386 و ساعت 14:4 |
انتظار فرج ....
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 16:11 |
نا مهربون....
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 16:9 |
هنگام وداع....
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 16:8 |

دلگیرم....

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 16:7 |

همه شب بر آستانت بنشينم به گدائي به خدا كه اين گدائي ندهم به پادشاهي

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 15:59 |
پس نظرات کو ؟
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 13:5 |


Powered By
BLOGFA.COM