تبليغاتX
دل خانه

پيكر تراش پيرم و با تيشه خيال

يك شب تو را از مرمر شعر آفريدم

تا در نگين چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سيه را خريده ام

 

برقامتت كه وسوسه شستو شو در اوست

پاشيده ام شراب كف آلود ماه را

تا از گزند چشم بد ايمني دهم

دزديده ام ز چشم حسودان نگاه را

 

تا پيچ و تاب قد ترا دلنشيم كنم

دست از سر نياز به هر سو گشوده ام

از هر زني، تراش تني وام كرده ام

از هرقدي كرشمه رقصي ربوده ام

 

اما تو چون بتي كه بت ساز ننگرد

در پيش پاي خويش به خاكم فكنده اي

مست از مي غروري و دور از غم مني

گويي دل از كسي كه تورا ساخت كنده اي

 

هشدار! زآنكه در پس اين پرده نياز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند

بينند سايه ها كه ترا هم شكسته ام

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت 20:11 |

شب چو در بستم ومست از مي نابش كردم

ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

ديدي آن ترك خطا دشمن جان بود مرا

گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم

منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشي در دلش افكندم و آبش كردم

غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم

دل كه خون آبه غم بود و جگر گوشه دهر

بر سر آتش جور تو كبابش كردم

زندگي كردن ما مردن تدريجي بود

آنچه جان كند تنم ،عمر حسابش كردم

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت 20:10 |


Powered By
BLOGFA.COM