
|
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 30 تیر1386 و ساعت
10:48 |
نگاه اولت بر من اثر کرد نگاه دومت ديوانه ام کرد نگاه سومت عاشقترم کرد نگاه آخرت خاکسترم کرد دوستت دارم + نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 29 تیر1386 و ساعت
12:7 |
دوبرادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند،یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود خود را با هم نصف می کردند،یک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت:درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم،ولی او خانواده ی بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد،یک کیسه پر از گندم رابرداشت ومخفیانه به انبار برد وروی محصول او ریخت. در همین اثنا برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد وگفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم.من سروسامان گرفته ام،ولی او هنوز ازدواج نکرده است و باید آینده اش تامین شود بنابراین شب که شد کیسه ای پر از گندم برداشت ومخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت.سالها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره ی گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است،تا آن که در یک شب تاریک،دو برادردر راه انبار به یکدیگر برخورد کردند،آنها مدتی به هم خیره شدند و سپس بدون اینکه حرفی بزنند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند + نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 28 تیر1386 و ساعت
16:50 |
گفتم: دل و جان در سر كارت كردم هرچيز كه داشتم نثارت كردم گفتا: تو كه باشي كه كني يا نكني؟ آن من بودم كه بي قرارت كردم + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 25 تیر1386 و ساعت
19:53 |
در عشق تو از بس كه خروش آورده ايم درياي سپهر را به جوش آورده ايم چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت رفتيم و زبانهاي خموش آورده ايم + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 25 تیر1386 و ساعت
19:53 |
اي گستره لايتناهي كه توئي فهرست سپيدي و سياهي كه توئي بيرون رتو نيست هرچه در عالم هست ازخود بطلب هرآنچه خواهي توئي + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 25 تیر1386 و ساعت
19:51 |
آورد به اضطرابم اول به وجود جز حيرتم از حيات چيزي نفزود رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود زين آمدن و بودن و رفتن مقصود! + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 25 تیر1386 و ساعت
19:50 |
روزها گر رفت، گو رو باك نيست تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 25 تیر1386 و ساعت
16:29 |
عاشقي محنت بسيار كشيد تا لب دجله به معشوقه رسيد نشده از گل رويش سيراب كه فلك دسته گلي داد به آب گفت:چرا ماكيان شدي،نشدي شير تا نتواند كست به خون كشيد و خورد؟ مرگ براي ضعيف امر طبيعي است هر قوي اهل ضعيف كشت و سپس مرد
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 25 تیر1386 و ساعت
16:28 |
دراین دلخانه همه ميهمان سبز بهاراند ، هركس كه وارد اين دلخانه مي شود در حضور نامرئي من سلامش بايد داد، بايد تكريم كرد كه حرمت به ميهمان ، نويد باز آمدن عشق را در بهارمي دهد. دلخانه من محفل مسافران عشق است . در اين دلخانه همه آسماني اند ، همه پر مهرترين ياران سينه اند اما هركدام درغم سينه ايي كه جايي براي گفتن پيدا نكرده اند. اي نا آشنا شما را هم مسافري غريب خواهم شمرد كه نسيم آرزوهاي من و ما و همه، قاصدكهاي زيادي را به پرواز در خواهند آورد
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 23 تیر1386 و ساعت
19:18 |
وقتي تو پيشم باشي از غم و غصه دور مي شم مثل خورشيد مي موني كه با تو غرق نور مي شم عشق و توي زندگي تو به من نشون دادي به همه ترانه هام تو بودي كه جون دادي تورو توي آسمون روي ابرها مي بينم هرجارو نگاه كنم تورو اونجا مي بينم + نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 22 تیر1386 و ساعت
14:11 |
دلم دنياي فريادي فسرده است كه روحش را سكوت مرگ خورده است منال اي دل اگر مرده است دنيايت در اين دنيا چه دنياهاست كه مرده است + نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 22 تیر1386 و ساعت
10:59 |
بنازم غيرت غم را دمي نگذاشت تنهايم + نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت
16:59 |
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است چون كوي دوست هست به صحرا جه حاجت است ارباب حاجتيم و زبان سوال نيست در حضرت كريم تمنا چه حاجت است + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت
20:7 |
«خانه دوست كجاست؟» در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد، رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي آرد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي، كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا،جوجه برمي دارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست كجاست ؟ + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت
20:7 |
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم بجز دستای گرمت پناه و پشت ندیدم زندگیم و به پای تو دادم اون روزا رو نمی ره از یادم نازنینم برس به فریادم + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت
14:55 |
با تو نـــگاهــــــي تــــا ژرفــــــــــــا ، بي تو نگاهــي تا دم مــــــرگ با تو نفس هايي تا عمـــــــق گرما ، بي تو آهــــــي ســـــــــــوزان با تو شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــبنم ، بي تو اشــــــــــــــــــــــــــــك با تو لباني بسته زير بوسه اي نرم ، بي تو لبانـــي لــــرزان از غــم با تو پـــــــــــناه دســــتاني ســـرد ، بي تو تنـــها ســــرد ســــــرد با تو صداي چكاوكي ســـــر خوش ، بي تو ناقـــــوس بلنــــد مــرگ با تو قطــــــــره قطـــــره بــــــــاران ، بي تو آبي سخت و بي امــان با تو تــــــا اوج آســــمان آبــــــــي ، بي تو در تنگ قفــــس تاريــك با تو طلـــــوع صبـــــح يك زنــدگي ، بي تو غــــــروب آن زنـــدگــي با تو امـــــــيد تا اوج بي نهايـــــت ، بي تو دريـــــغ از لحــــظه بعـد با تو فــــــــروغ فـــــــــــــرداهــــــا ، بي تو تاريكي و ســــياهي ها با تو تپش و فــــــرود و فـــــــــــراز ، بي تو سكون و يك خــط صــاف با تو بــــــــــودن و بــــــــــــــودنها ، بي تو نبـــــــــــود بــودنـــــــها با تو تا انتــــــــــــــــــــــــــــــــــها ، بي تو هــرگــــــــــــــــــــــــــز + نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت
10:22 |
نه بغضي گلويم را گرفته بود... نه دلم شكسته بود... نه حتي قطره اي اشک در چشمم حلقه زده بود... هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم... هر چند ، او روبرويم نشسته بود... بي آنكه مرا ببيند!!! و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد... كاش انقدر شفاف نبودم... آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد... كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد... بايد براي ديده شدن كاري كرد!... شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد!!!... پس بايد دامن شفافم را به قطره هاي اشک آلوده كنم... كار سختي نيست... كافي است نگاهش كنم... دامنم لكه دار خواهد شد!!! اما هنوز در روبرويم نشسته است... بي آنكه مرا ببيند يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را !!! براي ديده شدن شيشه فقط يک راه هست... راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند: بايد شكست تا ديده شد!!! پس با كمال ميل شكسته مي شوم... و به پايش مي افتم... حالا هم بغض گلويم ر ا گرفته... هم گريه كرده ام... هم شكسته ام... هم به پايش افتاده ام... اما هنوز در برابر من نشسته است!!! بي آنكه مرا ببيند يا خرده شيشه هاي افتاده به پايش را !!!... ... ... + نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 16 تیر1386 و ساعت
9:27 |
امروز آخرين امتحان ترم دوم دامپزشكي رو تمام ميكنم به لطف خدا نتيجه امتحاناتم روي هم رفته خوبه انشا اله همه شما دوستان عزيز در تك تك امتحانات زندگي تان موفق و پيروزباشيد + نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 16 تیر1386 و ساعت
9:26 |
نسیم ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم پس با تمام وجودت بخند تا من نیز بخندم + نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 15 تیر1386 و ساعت
13:51 |
دستهايم بوي گل مي دادند مرا به جرم گل چيدن گرفتند و محاكمه ام كردند اما چرا كسي با خود فكر نكرد كه شايد گلي كاشته باشم + نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 15 تیر1386 و ساعت
13:49 |
ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم ، آرزويي هر چند بچه گانه ، هر چند از روي دل ، هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم ولي حتي اگر به آرزويم نرسم ! من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود ، هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد ، هميشه در دلم خواهي ماند جايي که جاي هيچ کسي نيست ، بجز تو و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد ... نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است براي هميشه ... + نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 15 تیر1386 و ساعت
13:48 |
اکنون دراتاق کوچک تنهايي هايم درکنار شمعي به درد دل نشسته ام... وسخن ميگويم با اوکه چه رسمي است روزگار را... موسيقي باران برخلوت تنهاييمان رنگ ديگري بخشيده... خيره در چشمانش مانده ام... هر دو اشک ريزان به پايان عاقبت خويش مي انديشيم... او ساعتي چند و من سالي چند... ساحل چشمان دريايي اش به کبودي رفته... تن نحيفش را به زحمت بر روي کمر نگه داشته... آخر نميدانم فرق من و او چيست که او ساعتي چند و من سالي چند؟؟؟ دست داراز ميکنم تابرسرش دستي کشم تا آرامشش دهم... اما از تب عشقي که در وجودش نهفته دستانم ميسوزد!!! چه ميشد من هم مثل او باشم؟؟؟ عاشق... درچشمانم خيره ميشود و آرام ميگويد: صبر...صبر...صبر... + نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 15 تیر1386 و ساعت
9:14 |
معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه ترکد کنم گريه ميکني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستی بلکه زيبايي ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم + نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 15 تیر1386 و ساعت
9:12 |
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم. + نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت
19:25 |
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند + نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت
19:24 |
کاشانه ان نيست که جمشيد بنا کرد کاشانه ان است که ليلي بنا کرد ويرانه ان نيست که چنگيز فرو ريخت ويرانه دل ماست که با گوشه ي چشمت صد سال بنايم را يک باره فرو ريخت + نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت
19:24 |
اگر خنده از لبهايم گريزد" اگر اشك از چشمهايم گريزد" اگر از گريه دريايي بسازم" اگر از خنده رويايي بسازم" لحظه اي از ياد تو دور نخواهم ماند + نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت
19:23 |
هفته زن و روز مادر برتمام مادران مبارك باد + نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت
9:15 |
من تورا به جرم نگاه زيبايت در زندان قلبم محكوم به حبس ابد مي كنم مگر اينكه در دادگاه عشق در حضور عاشقان اعطراف كني كه دوستم داري . + نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت
18:27 |
بهترين صداي زندگي ام شنيدن صداي تو و قشنگ ترين لحظه زندگي ام لحظه ديدار توست تنهايم نگذار كه عاشقانه دوستت دارم . + نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت
18:26 |
اگر مي دانستي كه چقدر تنهايم، برايم اشك مي ريختي و اگر مي دانستي چقدر اشك مي ريختم تنهايم نمي گذاشتي . + نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت
18:26 |
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپرشد، باوفاترين دوست به مرور زمان بي وفاشد، اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است . + نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت
18:25 |
عاشق روي توام اي گل بي مثل و مثال به تو دل بستم و غير تو كس نيست مرا + نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت
18:1 |
عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی، + نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت
12:22 |
الهي اگر من اشك اين غم يارم مرا از ديدگانش دور كن اگر من سنگ روي سينه يارم مرا از سينه اش جدا كن اگر دعايي ناخوانده در نمازدلدادگيم مرا از اين راز و نياز عاشقانه اش رها كن بگذار كه ديگر گناه اين قصه عشق بي توبه نباشد بگذار كه ديگر ساغري بي جرعه بر دستان لرزان آن دو دلداده پرواز نباشم بگذار، ياري دگر دلشكسته نباشد الهي، يارم اگر ياري دارد كه صدها فرهاد و بيژن مثل مجنون به ليلي دلباخته اند ديگر حضوري از من نشايد كه غصه هاي عشق در سينه ام قصه هاي غم شده اند. بگذارآن دلباختگان عاشقانه هم آغوش مهر شوند كه من در اين آتش عشق ، خاكستري براي خاموشي خواهم شد شايد من ديگر در نمازم دعايي براي خواستن نداشته باشم آخر او را دوست دارم دوست دارم به هماي سعادتي كه در دلخانه اش راز عشق بگشايند. الهي اگر بگويد كه ياري عاشقانه تر از من دارد آن دم مثل غريبه ايي براي او خواهم شد كه يك نظرسلامم مي كند و يك نظر وداعم مي كند آن روز، روزي خواهد شد كه من قافيه هاي اين احساس دلم را، اين حرف هاي اكسير شده از عشق وخاطراتم را بي موزون از نام و نشان عشق، به دست آب وآتش بسپارم و براي هميشه فراموش شوم + نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت
12:18 |
اي کاش که معشوق از عاشق طلب جان مي کرد، تا که هر بي سرو پايي نشود يار کسي! + نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت
12:10 |
زندگي زيباست حتي اگر کور باشي، خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي، مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي، اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي. + نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت
20:57 |
مرا با اتش عشقت بسوزان و نترس زيرا اشك جشمانم انرا خاموش ميكند ولى مواظب قلبم باش كه تو دران جاى دارى + نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت
8:38 |
عشق مثله يك تيره كه درست مي خوره وسط قلب آدم نه مي توني درش بياري نه مي توني بزاري بمونه اگه درش بياري مي ميري اگه بزاري بمونه بازم مي ميري پس آخرش جون تو مي گيره + نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت
8:37 |
بگیر از من تو ای دل یادبودی که تنها لایق این دل توبودی هزاران خواستند این دل بگیرند . ندادم چون عزیز دل تو بودی + نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت
8:35 |
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 11 تیر1386 و ساعت
10:2 |
تموم زندگي مو به چشمها تو دادم عمري به پات نشستم دل به كسي ندادم منتظرم كه روزي تو باشي در كنارم عاشق شدم به چشمهات دل و دادم به رويات رفتي و پاگذاشتي به سادگي رو حرفام با ياد تو هميشه عمرم تموم نميشه + نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت
17:17 |
تمام لحظه های دنیا واسه زمانیه که اصلا انتظارشو نداری .و هیچ لذتی بالاتر از دوست داشتن نیست پس حالا که انتظارشو نداری ....... دوست دارم. + نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت
13:53 |
بدترین غم این نیست که عشقت تو رو بذاره بره.... بدترین غم این نیست که بفهمی دیگه دوستت نداره... بدترین غم این نیست که بفهمی یکی دیگه رو دوست داره... بدترین غم اینه که یکی بمیره بعد بفهمی عاشقت بوده + نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت
13:52 |
احساس خوبیه وقتی یه نفر دلتنگت میشه...! احساس بهتریه وقتی یه نفر عاشقت میشه...! اما بهترن احساس اینکه بدونی یه نفر هیچوقت فراموشت نمیکنه........ + نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت
13:50 |
آرزو دارم که قشنگترین گل سرخ دنیا را بچینم و بر برگهای آن قطره ای از خون خود را بچکانم و آنرا به محبوبم هدیه کنم تا زمانی که گل را می بوید نفسش خون مرا گرم کند. + نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت
10:8 |
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد .... و توي نگاه نگران مادر ... نه تو دستاي منتظر يه غريبه + نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 9 تیر1386 و ساعت
12:47 |
حتي اگه بميرم و تيكه تيكه بشم بازاستخونام فريادميزنن دوستت دارم
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 9 تیر1386 و ساعت
12:46 |
|
|