تبليغاتX
دل خانه

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 31 خرداد1386 و ساعت 17:1 |

كاش امتداد

لحظهﻫﺎ

تكرار دوباره

با تو بودن بود

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 29 خرداد1386 و ساعت 9:13 |

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 27 خرداد1386 و ساعت 14:1 |

زنی می رفت

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 27 خرداد1386 و ساعت 13:59 |
اي كساني‌كه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام. چشمانم، چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانم‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتني‌ها دارم. دستانم، دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچ‌كس نماند
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 26 خرداد1386 و ساعت 14:18 |

ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 26 خرداد1386 و ساعت 14:16 |

از تماشاگه آغاز حيات تا جايي که خدا مي داند زندگي همانند جاده اي است که در پايان آن نوشته اند: دور زدن ممنوع

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 26 خرداد1386 و ساعت 14:15 |

در آخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو بهاريست

همان لبخندي كه تو آن را از من مي ربودي بر لبانت زينت بست و به آرامي از من  فاصله گرفتي بي هيچ كلامي، من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت نحيف لحظه اي، فقط لحظه اي  مي انديشيد كه آسمان بهاري يعني ابر، باران، رعد وبرق و طوفان ناگهاني و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با تو بودن.

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 25 خرداد1386 و ساعت 17:41 |

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 23 خرداد1386 و ساعت 12:23 |

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 23 خرداد1386 و ساعت 12:22 |
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 22 خرداد1386 و ساعت 20:7 |

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 22 خرداد1386 و ساعت 9:10 |

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 22 خرداد1386 و ساعت 9:9 |

مرداب براي بدست آوردن نيلوفرسالها مي خوابد تا ارامش نيلوفربه هم نخورد

من هم براي حس كردم نسيم سالها در كنار مردابها،بركه ها،رودخانه ها وجنگلها و درياها خواهم نشت وبا تمام وجود منتظر آمدنش خواهم بود حتي تا ابد

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 20 خرداد1386 و ساعت 21:28 |

من بهزاد هستم متولد1366.5.7 ؛ازآذربايجان شرقي.

الان دانشجوي دامپزشكي ورودي85 دانشگاه آزاد هستم.

ازتابستان سال84 عاشق دختري شدم كه حتي اسمشوهم نمي دونستم

تا اوايل پاييز85 نمي دونستم اسمش چيه؟ فاميليش چيه؟ چند سال داره ؟مافقط به هم نگاه مي كرديم تااينكه يه روزتصميم گرفتم برم دنبالش وكوچه وخونه واسم وفاميلشو پيداكنم

سه روز پشت سرهم رفتم دنبالش وبلاخره خونشونو پيدا كردم باوركنيد طوري نگاهم ميكرد كه من ديوونش مي شدم

يه رفيق دارم حدود7_6 ساله كه باهم رفيقيم وخونه دختره هم تو كوچه بغلي مغازه اونا بود رفيقموكه اسمشم بهزاد است، در جريان گذاشتم واونم گفت بهم نشونش بده ببينم كيه منم دختررو نشونش دادم واونم دختررو شناخت.

گفتم بهزادكيه؟ اولش يكم ناز كردوبعد ازكلي كل كل وخواهش گفت ولي كاش نميگفت: گفت: اسمش نسيمه،فاميليش عين....،14 سال سن داره ،برادر نداره،يه دونه خواهر داره و نوي عمومه وپدرش فوت كرده {باوركنيد وقتي اينوگفت اشك ازچشام جاري شد}.

ازيه طرف خوشحال بودم كه فهميدم كيه ازطرفي هم ناراحت بودم كه چرا پدرش فوت كرده.

خلاصه نگاههاي ما به هم همينطور ادامه داشت نسيم طوري نگاهم ميكرد كه روزبه روز بيشترعاشقش ميشدم ،ميافتادم دنبالش،ديوانه وارنگاهش ميكردم......تا اينكه بعداز4 ماه نگاهش به من كمي سرد شد ولي علتشو نمي دونستم يك ماهي هم به همين منوال گذشت وروز به روز نگاهش سردترميشد منم براي دانستن علتش خيلي فكر كردم ولي به نتيجه اي نرسيدم تا اينكه تصميم گرفتم نامه اي براش بنويسم واين كار را كردم (متن نامه را در زير مينويسم). در تاريخ 86.2.18 صبح ساعت3.30 ازخواب بيدار شدم وراهي كشتارگاه شدم(براي درس بهداشت و بازرسي گوشت) ساعت6.30 ازكشتار گاه بيرون آمدم و رفتم خونه و منتظر شدم تا ساعت7.10 بشه دل تودلم نبود خلاصه ساعت 7.15 ازخونه زدم بيرون ورفتم جلوي كوچشون .ساعت 7.20 دقيقه نسيم از خونشون آمد بيرون ومن رفتم جلو وسلام دادم اونم گفت: بفرما‌‌‌‌‌‌‌یيد،من گفتم ببخشيد وقتتونو گرفتم و نامه رو درآوردم بهش گفتم اين خدمت شما اونم نامه رو ازم نگرفت و گفت: برو بابا! انگار دنيا روسرم خراب شد. نامه را جلوي چشماش پاره كردم وسوار ماشينم شدم و با سرعت رفتم و آمدم جلوي خونه ماشينو پارك كردم ومنتظر شدم تا بياد ازجلوي خونمون رد بشه، بعد از 5 دقيقه آمد ومنم بهش بدجور نگاه كردم و اونم نگاهم كردو رفت .

با هزار جور فكر اون روز را به شب رساندم ، فرداش آمدم جلوي خونه و منتظر شدم كه نسيم بياد جلوي خونه رو شستم و منتظر ماندم نزديكاي ساعت 7.30 بود ديدم نسيم با مامانش داره مياد خيلي ناراحت شدم و به خودم فحش دادم كه چرا رفتي در خونشون و خواستي بهش نامه بدي از اون بدتر گفتم الان مامانش خيلي ناراحت شده وگفته: چون پدر نسيم فوت كرده اين پسره فكر كرده دخترم كس و كار نداره كه مزاهمش شده ذهنم با اين فكرها مشغول بود كه نسيم با مامانش از جلوم ردشدن با خودم گفتم حتماً جلوي نسيم نخواسته چيزي بگه و رفت نسيمو راهي كنه و برگرده دهن منو سرويس كنه ولي مادر نسيم آمدو از كنارم رد شد و چيزي نگفت وموقعع برگشتن نسيم بادوستش برگشت منهم تصميم گرفتم فردا ماشينو بيرون بيارم و برم از سر كوچشون تا در مدرسه دنبالشون كنم تا مامانش بدونه كه من دخترشو واسه دوست شدن نمي خواهم واز هيچ چيز به خاطر عشقم نمي ترسم و دخترشو واقعاً دوست دارم وهمين كاروهم كردم اون موقع بود كه مامانش فهميد من دستبردار نيستم و از روز سوم نسيم تنهايي مي آمدو با دوستش برمي گشت.

الان هم نسيم و دوستش زير چشمي به من نگاه مي كنند !

لطفاً شما بگيد من چكار كنم؟ چه طور بهش ثابت كنم دوستش دارم، عاشقشم؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 20 خرداد1386 و ساعت 18:31 |

سلام

ببخشيد جسارت كرده و وقت پرارزش شمارا مي گيرم

بنده به شدت دلباخته شما گرديده ام وغيرازشما هيچ خانم ديگري را دوست ندارم

همانطوركه خودتان مشاهده ميكنيد روزم را با آرزوي ديدارشما آغاز ميكنم و جسارت كرده گاهاً به سركوچه شما مي آيم .

البته ميدانم كه شما ازاين كارمن خوشتان نمي آيد وممكن است براي شما مشكلي پيش بيايد وتلاش ميكنم اين كارم را ترك كنم ولي بعضي وقتها به دليل شرايط خواص مجبورم كه سر كوچه شما بيايم .

ازشما خواهش ميكنم شماهم يكمي شرايط من را قبول كنيد

من دردانشگاه مشغول خواندن رشته دامپزشكي هستم .بهزاد ح... بعضي ازموقعيتهاي پيش آمده براي من را ميداندكه به خاطر شما وعشق شما انجام نداده ام البته به هيچ وجه سر شما منت نميزارم.

خانم عين.. من به شما به هيچ وجه به ديده هوس نگاه نميكنم ونگاه من به شما به ديده يك خانم محترم وباشخصيت وكمالات و زن زندگي است. خداشاهداست راضي هستم تمام غم وغصه هاي شما به من منتقل شود و دل شما پرازشادي وسرور باشد.چون ميدونم مشكلات زيادي را تحمل كرده و ميكنيد وقتي شما به من نگاه مي كرديد خيلي شنگول ميشدم.

من خيلي ازشبها را به خاطر شما گريه كردم وگفتم خدايا منو به اون برسون ، خدايا اونو درتمام مراحل زندگي موفق كن .

پيش شهرام {راننده وانت سايپا كه موقع رفتن شما به مدرسه نگاهتون ميكرديم} خيلي گفتم عاشقتم .

ميدونيد بعضي از پسرها هستند كه وقتي با دوستش ازكناراون دختري كه عاشقشن مي گذرن

به دوستشون ميگن: من بااون دختر دوستم يا ميگه من با اون دخترحرف مي زنم ولي باور كنيد من اصلاً چنين جسارتي نكردم ونخواهم كرد

من نميگم بامن دوست شويد بلكه ميگم تاوقتي كه تحصيلات عالي رو تمام كرديم و شما ومن به سن مناسب ازدواج رسيديم منتظرم بمانيد ومن نيز منتظر شما خواهم ماند

خلاصه سرتونو درد آوردم ،چشاي قشنگتونو خسته كردم ببخشيد .................

 لطفاً جواب خودتون رو بعد ازفكر كردن درمورد من به من بگوييد البته نمي خواهم بگم زنگ بزنين  بلكه اگرجوابتان مثبت است موقع رفتن يا برگشتن از مدرسه ازسمت پياده روطرف مغازه ما ردبشيد

                                                                                 

 

 

 

 

 

                                                                                                 ارادت مند:بهزاد           

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 20 خرداد1386 و ساعت 18:30 |

چقدر سخته گل آرزوهايت را تو باغ ديگه اي ببيني و هزاربار تو خودت بشکني و آرام

زير لبت بگي : گل من باغچه ي نو مبارک.

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 18 خرداد1386 و ساعت 20:58 |

عشق همچون نقاشيست بااين تفاوت که نقاشي را مي توان پاک کرداماعشق را هرگز

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 18 خرداد1386 و ساعت 20:57 |
با عرض سلام وخسته نباشید خدمت تمام دوستان

به علت شروع امتحانات ترم فعلاْنمی تونم زود به زود آپ کنم

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت 20:52 |

زندگی گل زردی است بنام غم ،

فریاد بلندی است بنام آه ،

آیینه شکسته ایست بنام دل

مروارید طلایی است بنام اشك

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت 20:41 |

هميشه لبخند به لب داشته باش حتی وقتی ناراحتی. شايد کسی عاشقه لبخنده تو باشد.

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت 20:41 |

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت 20:40 |

کاش می شد با تو بود و با تو گفت

 

کاش می شد کینه ها را با تو شست

 

کاش هر دم این نفس با یاد تو

 

آن قدر می رفت بالا تا که خفت

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت 20:39 |

* يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 16 خرداد1386 و ساعت 9:11 |

هيچ زمان دل به کسي نبند ...... چون اين دنيا اين قدر کوچک است که دو تا دل کنار هم جا نميشه ..... ولي اگر دل بستي ... هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه ... که ديگه پيداش نميکني

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 16 خرداد1386 و ساعت 9:10 |

به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 16 خرداد1386 و ساعت 9:9 |

حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت، هیچ میدانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است: ساده بودن، ساده دیدن، و ساده پذیرفتن...پس ساده میگویم، ساده...دوستت دارم.

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 16 خرداد1386 و ساعت 9:9 |

تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 13 خرداد1386 و ساعت 11:46 |

غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 13 خرداد1386 و ساعت 11:44 |

گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 13 خرداد1386 و ساعت 11:44 |

گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 13 خرداد1386 و ساعت 11:39 |

گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 13 خرداد1386 و ساعت 11:38 |

باورندارم آه اي خدا اين زندگي را

ديگر ندارم من طاقت عمري صبوري را

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 12 خرداد1386 و ساعت 22:17 |

كوله بار آرزوهايم را دزديدندو

به گريه هايم خنديدند

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 11 خرداد1386 و ساعت 19:3 |

اي كاش باران بودم تا غبار غم هايت رو مي شستم ، اي كاش نسيم بودم تا صورتت را نوازش كنم ، اي كاش گل بودم تا يكي از غنچه هايم را به تو هديه مي دادم

اما افسوس  ، نه بارانم نه نسيم و نه گل ، ام هر چه هستم تو را دوست دارم

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 11 خرداد1386 و ساعت 18:39 |

باورندارم آه اي خدا اين زندگي را

ديگر ندارم من طاقت عمري صبوري

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 10 خرداد1386 و ساعت 14:15 |

 دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 13:53 |

نه بغضي گلويم را گرفته بود...

نه دلم شكسته بود...

نه حتي قطره اي اشک در چشمم حلقه زده بود...

هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم...

هر چند ، او روبرويم نشسته بود...

بي آنكه مرا ببيند!!!

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد...

كاش انقدر شفاف نبودم...

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد...

كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد...

بايد براي ديده شدن كاري كرد!...

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد!!!...

پس بايد دامن شفافم را به قطره هاي اشک آلوده كنم...

كار سختي نيست...

كافي است  نگاهش كنم...

دامنم لكه دار خواهد شد!!!

اما هنوز در روبرويم نشسته است...

بي آنكه مرا ببيند يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را !!!

براي ديده شدن شيشه فقط يک راه هست...

راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند:

بايد شكست تا ديده شد!!!

پس با كمال ميل شكسته مي شوم...

و به پايش مي افتم...

حالا هم بغض  گلويم ر ا گرفته...

هم گريه كرده ام...

هم شكسته ام...

هم به پايش افتاده ام...

اما هنوز در برابر من نشسته است!!!

بي آنكه مرا ببيند يا خرده شيشه هاي افتاده به پايش را !!!... ... ...

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 13:53 |

ای صورت زيبای تومهر بتان آذری

هرچند وصفت ميکنم بينم ازآن زيباتری

ماهی ندانم ياقمرحوری ندانم ياپری

ازبرگ گل نازکتری حقا عجايب دلبری

عالم همه گرديده ام مهر بتان ورزيده ام

بسيار خوبان ديده ام اماتوچيز ديگری

صورتگرنقاش چين روصورت يارم ببين

ياگر بکش نقشی چنين ياترک کن صورتگری

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 13:51 |
گل سرخ را دوست دارم چون رنگ خونه . خون را دوست دارم چون در رگ جاریست . رگ را دوست دارم چون به قلب راه داره . قلب را دوست دارم چون جایگاه توست
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 11:47 |

نسيم بهاري ،بوز و............

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 11:47 |

نهان خانه دل

در نهان خانه یادم تو نشستی و هنوز
عطر آن تافته از شانه تو می آید
من چه گویم که
نسیمی خوش بوی
ازگلستان تن تو می آید.
آنچه در خاطره مانده است دراین دور فراق
طرح لبخند روان بخش گل صورت تو است
آن چه چون خون ، به رگ های تن من جاریست
شبنمي از ژاله اشکی است ، که در سیرت تو ا ست.
طرح اندام تو را ، با مژه بردل زده ام
در نهان خانه دل، نقش تو را پرورده ام
رنگ نقش تو زخونابه قلبم حاکی است
چون به بوم جگرم، نقش تو را پرورده ام
طرح نقش ات ، نشسته ا ست به قا بی سوری
در نهان خانه دل مرهم درد است و فرا ق
از شمیم تن ات هر لحظه نسیمی جاریست
می نشانم تو وآن یاد تو، بر روی روا ق

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 11:46 |

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 8 خرداد1386 و ساعت 19:22 |

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زل بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدون تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره.

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 8 خرداد1386 و ساعت 19:21 |

برگرد.........................

برگرداي آنكه جزتو پاك نيست

اي آنكه درچشمانت يه دنيا زيباييست

برگرد اي آنكه جز تو مرا پناهي نيست

برگرد،برگرد،برگرد وبازم برگرد

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 8 خرداد1386 و ساعت 19:20 |

هیچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوستت دارم

نشد یه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم

صبح با تو بیدار می شم شبا با تو به خواب می رم

هیچ وقت نشد نفهمیدی روز و دنیا ندارم

تو همه دنیای منی امروز فردای منی

هیچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم

می گن چشای عاشق یه دنیا شعر رو قصه است

اما چرا عزیزم چشام لبریز غصه است

می گن گل شقایق نشون داغ عشق

من از نگاه داغت شدم بغض شقایق

می گن شبا ستاره ها رابط عشق و هواست

اما یه ستارم روم نمی ده به چشام

می گن اشکهای عاشق پیش خدا عزیزند

نمی دونم تا کی باید بریزو بریزو بریزه

وقتی شبا تو اسمون رنگ چشاتو می بینم

دلم میخوات بهت بگم روز و دنیا ندارم

بین تموم ادمها تو عشق پاک دیگری

تو اسمون رویاهام که دوستت داره ندارم

میگن چشای گیرا بهدان از این اسیرا

بگو تا کی باید من باشم مثل اسیرا

می گن تو این زمونه عشق و همه دروغه

عاشق نبوده حتما که اینها رو گفته

دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره ام بگو عزیزم

اینکارها فایده داره اینکارها فایده داره...

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 8 خرداد1386 و ساعت 19:18 |

نسيم جانم

سني سوي يورم

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 8 خرداد1386 و ساعت 19:2 |
 موقعی كه می خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 8 خرداد1386 و ساعت 18:51 |

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد .

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 6 خرداد1386 و ساعت 17:18 |

درتلاطم دريايی خروشان

                     با امواجی خشمگين و کمر شکن٬

                                                 ديوانه وار پارو می زنم..

در سراشيبی جنگلی مخوف

                     با آهنگی غم زده

                  همگام با خش خش برگ های پائيزی٬

ـ شتاب کنان ـ

              راه می پيمايم..

در بيابانی سوزان وجانکاه

                    با گردبادی از شن های داغ و پرتپش٬

ـ سختکوشانه ـ

             خيز بر می دارم.

سنگين

        اما پيوسته

                قصد تو می کنم..

با نگاهی يخ زده

حرارت نگاهت را دنبال می کنم٬

ـ چه ساده ـ

           به دشواری تن در می دهم..

در ديوانه خانه ی گذر زمان

                     تنگنای سکوت تو را می شکنم٬

ـ بی آنکه بخواهی ـ

صبورانه به استقبالت می آيم٬

                     ترديد را

                                  عاجزانه  ز پا در  می فکنم٬

و   پيوند را واژه ای می سازم

                         زيبنده تر از عشق.

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 6 خرداد1386 و ساعت 16:45 |


Powered By
BLOGFA.COM