|
غضنفر برای بار اول نماز خواند گاوش مرد ، روز دوم نماز خواند الاغش مرد ، روز سوم زنش گفت پیاز نداریم گفت خدا شاهده بلند میشم دو رکعت هم خرج تو میکنم.
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 16 آذر1388 و ساعت
23:14 |
به گنجشک گفتند، بنویس: عقابی پرید. عقابی فقط دانه از دست خورشید چید. عقابی دلش آسمان، بالش از باد، به خاک و زمین تن نداد.
و گنجشک هر روز همین جملهها را نوشت وهی صفحه، صفحه وهی سطر، سطر چه خوش خط و خوانا نوشت
وهر روز دفتر مشق او را معلم ورق زد وهر روز هم گفت: آفرین چه شاگرد خوبی، همین
ولی بچه گنجشک یک روز با خودش فکر کرد: برای من این آفرینها که بس نیست! سوال من این است چرا آسمان خالی افتاده آنجا برای عقابی شدن چرا هیچ کس نیست؟
چقدر از "عقابی پرید" فقط رونویسی کنیم چقدر آسمان، خط خطی بال کاهی چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ چرا نقطه هر روز با از سر خط چرا...؟ برای پریدن از این صفحه ها نیست راهی؟
و گنجشک کوچک پرید به آن دورها به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست به آن نورها وهی دور و هی دور و هی دورتر و از هر عقابی که گفتند مغرورتر و گنجشک شد نقطه ای نه در آخر جمله در دفتر این و آن که بر صورت آسمان میان دو ابروی رنگین کمان + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 16 آذر1388 و ساعت
23:11 |
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را اينگونه به خاك ره ميفكن ما را ما در تو به چشم دوستي مي بينيم اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
(فریدون مشیری) + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 16 آذر1388 و ساعت
23:4 |
روزی اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند برای نزول
باران دعا کنند ، در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند ، اما تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود . . . این یعنی ایمان + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 16 آذر1388 و ساعت
22:58 |
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه . در مجلسی زنانه
زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟ بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم ! آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟ ! + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 16 آذر1388 و ساعت
22:52 |
آخه به قول خودت: بی معرفت ، داری چند روزی میری یه خبری بده تا از دلشوره نمیرم، به خدا هزارو سه جور فکر تو سرمه. راحتم کن. ( از خودت خبری بده ) + نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 15 آذر1388 و ساعت
22:48 |
هزاران هزار پرنده در اسمان غوطه می خورند بی آنکه با هم تصادفی کنند بی آنکه به هم حسادت کنند هزاران قناری می خوانند بی آنکه هیچ اوایی را خاموش کنند و آدمیان چه می کنند و هزاران و هزار مورچه دانه می کشند بی آنکه به آن دیگری نگاه کنند و هزار هزار آهو در دشت چرا می کنند بی آنکه هم دیگر را بکشند من نمی دانم این آدمیان از چه جنسی اند؟ که این گونه ستم می کنند و خود را اشرف مخلوقات می دانند ؟ + نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 15 آذر1388 و ساعت
22:43 |
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 15 آذر1388 و ساعت
22:37 |
دلبر دلبرم کجایی؟ دارم از درد دوریت به خودم می پیچم . منتظرتم. + نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 14 آذر1388 و ساعت
23:35 |
از ان همه سکوت عاشقانه که حرف تورا فریاد می کند چیزی جز یک دنیا سرزنش تلخ چیزی جز درد بی حاصلی و بی خبری باقی نمانده انگاردر برهوت بی پایان تنهاییم نه سراب است که باعث عذابم می شود که رد پای توست فرو مانده در ماسه های داغ حسرت و همیشه یک گام فراتر از منه« نسیمی »می وزد در خنکای صبح با مژده بوی حضور تو و نه پرنده ای تا حامل ندای قلب من باشد افسوس.. + نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 14 آذر1388 و ساعت
23:34 |
سلام خوبی ؟ بالاخره گزینش نهایی امریه رو امروز تمام کردم. یکمی سخت بود می خوام دوسه تا سوالاتشون رو بهتون بگم: 1) ولایت فقیه یعنی چی؟ 2) تفاوت شیعه با سنی در چیه ؟ 3) چند نوع غسل داریم با توضیحات کامل. 4) نماز آیات رو بخون. 5) جهان بینی رو توضیح بده. 6) وضو بگیر. 7) تیمم کن. 8) نماز میت رو توضیح بده. 9) ..... .....
ولی قبول شدم یعنی امریه در اداره دامپزشکی حله. انشا الله همه جوانها در هر کاری که دلشون بخواد موفق بشن. + نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 14 آذر1388 و ساعت
23:28 |
برام دعا کن آخه خدا دعای فرشته هاش رو مستجاب می کنه.
دوستت دارم. + نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 13 آذر1388 و ساعت
22:47 |
دستهایت را به من بسپار تا زیباترین شعرهای هستی را در میانشان بگذارم ،
غمهایت را به من بگو تا شیرینترین شادیهای دنیا را در عوض با تو تقسیم کنم،
نگاهت را به من بسپار تا رهگذار دیار روشناییاش کنم ،
قلبت را به من بسپار تا آبشار روح بخش حیات را در آن جاری سازم،
فکرت را به من بسپار تا رویاهای شیرین فردا را برایش متجلی ساز،.
اما یأست را به گور بسپار تا هر دو فقط به روزهای روشن چشم دوزیم .
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت
22:2 |
ای صمیمی ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی دیدنت " حتی از دور " آب بر آتش دل میپاشد آن قدر تشنه ی دیدار توام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمی دست ترا محتاجم و دل من به نگاهی از دور میسازد ای قدیمی ای خوب تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم من صمیمانه به یادت هستم + نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت
21:58 |
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت
21:55 |
می آیم
به درگاهت با اشک ... با کوله باری که جز گناه و شرمندگی چیزی به بر ندارد و تو ... سخاوتمندانه بخشش می کنی سبک می شوم ... می روم و هنوز اندکی نگذشته باز می گردم در پی طلبی دیگر ... در پی بخششی دیگر و تو... خدایا خوش به حالت ... چه صبری داری
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت
21:53 |
چیزی که همه بدنسازان بـدنبـال آن هستند، عضله سازی است. بدست آوردن آن اصلاً کار دشواری نیست. تا زمانی کـه اســتروئید مصرف می کنید (با وجود همه عوارض جانبی آن)، در تمرینات تان نیاز به نظم و تلاش دارید، باید تنبلی را کنار گذاشته و ساعت های مـتمادی در باشگاه ورزش کـنید.در این مقاله 10 نکته و قانون مخصوص عضله سازی را برای تان عنوان می کنیم که بسیار کمک کننده خواهد بود.
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت
21:50 |
اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها، شاد و خندان باز گرد باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفتر ها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید همکلاسیهای درد و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم لا اقل یک روز کودک می شدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن + نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت
21:47 |
یارو داشته نماز میخونده یه گربه آمده بوده اونجا نشسته بوده، یارو هم میخواسته گربه رو رد کنه،
غضنفرمي ره كلانتري مي گه : قربان زنم گم شده ! افسره مي گه : مشخصاتش رو بگو . غضنفر مي گه : يعني چي ؟ افسره مي گه : مثلا زن من 60 كيلو وزن داره قد بلنده موهاش طلائي . غضنفر مي گه : زن من رو ولش كن . بريم زن تو رو پيدا كنیم
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 11 آذر1388 و ساعت
21:49 |
غضنفر گاوداری داشته، مامور بهداشت میاد میگه به گاوات غذا چی میدی؟ غضنفر میگه پهن، پشکل! یارو کلی جریمش میکنه. سال بعد میاد میگه چی میدی به گاوات؟ غضنفر میگه جوجه کباب، چلوکباب، پیتزا! یارو دوباره کلی جریمش میکنه. سال بعد بازم میاد میگه چی میدی به گاوات؟ این دفعه غضنفرمیگه والا اول صبح نفری هزار تومن بهشون میدم برن هر چی دوست دارن بگیرن بخورن
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 11 آذر1388 و ساعت
21:43 |
روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت میکرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد وگرنه او را رسوا میکند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت ،معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت ونسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم وشیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم ومرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک با سواد وکدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار ،چه میشود. شیاد به معلم گفت: بنویس (مار) معلم نوشت مار نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید وبه مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟ مردم که سواد نداشتتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند و تا میتوانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند. + نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 11 آذر1388 و ساعت
21:40 |
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 11 آذر1388 و ساعت
21:38 |
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 11 آذر1388 و ساعت
21:24 |
همچنان در سوز نرسيدن هستم
خدايا..خودت كمكم كن كمك كن تا موفق شم بتونم به جايي برسم و اين عشق رو خوشبخت كنم راستش خيلي درد توي دلم هست خيلي خدا فقط خودت هر چي تو بخواي سر تعظيم فرود ميارم فقط كمي به من صبر بده كمي اراده و پشتكار بده خدا همه هستيم تو هستي و بس اول خودت دوم خودت سوم هم خودت + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 9 آذر1388 و ساعت
22:21 |
فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن !!
از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد : «اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟»
خیلی ساده بود نه؟ + نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 9 آذر1388 و ساعت
22:19 |
|
|