![]() |
![]() |
|
| درد و دل تنهایی هام |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 بهمن1390ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 بهمن1390ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 بهمن1390ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
افغانیه میره خونیه زنه دزدی زنه میترسه میگه بیا این طلاها اینم پول
افغانیه میگه خودتو به اون راه نزن نون خشکا کجان؟
آقای داماد چه کاره هستن؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 بهمن1390ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
خدايا دستم به آسمانت نمي رسد اما تو که دستت به زمين مي رسد، بلندم کن! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
به سلامتی همه مرد های دنیا به سلامتی همه پدر و مادرها به سلامتی خودم و خودت و به سلامتی اونایی که واسه همنوعانشان دل می سوزونن به سلامتی انسان
بگو : " نوش" نوش جانم خوش باش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
تا دیروز وقتی به تو و رفتنت فکر میکردم گریه میکردم اما امروز فقط میخندم چون ندونستی چه کسی رو از دست دادی و به همین سادگی بازی رو باختی و من همچنان هر روز با شرایط جدید تری بازی جدید تری رو شروع می کنم بی آنکه به فکر گذشته باشم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 دی1390ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 دی1390ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 دی1390ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
اگه عاشق مثه دل من دل تو / اگه دوست داری حتی یه ذره منو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 دی1390ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
دختر به دوستش: فک کنم دوست پسرم داره بهم خیانت میکنه!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 دی1390ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد باور عشق برایش سخت است ... ای خدا باز به یاری نسیم سحری می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 دی1390ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
آرامـم... عین مزرعه ای که محصولش را ملخ خورده
چون دیگــــــــر نگران داس و کمباین نیستم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 دی1390ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 دی1390ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
از کسی که نمی شناسیم راستی چرا ؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 دی1390ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را الوده... تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 دی1390ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
با همه دار و ندارم هوس روی تو دارم
با همه شوق هوایی به سر کوی تو دارم
خسته ام زین همه پرسش که زمن میجویند با همین پاسخ بیجا به لبم نام تو دارم
روی سرخم پس از این هر شب و روز میشود زرد که از حسرت دیدار تو دارم
"ساحل ِ مست شدم از گذر موج و نسیم عطش بوی سر زلف و تمنای تو دارم...
"ساحل"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 دی1390ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
غضنفر داشت نماز می خوند یکی از پشت سرش رد میشه میگه اوه عجب آدم باخدایی!!! غضنفر نمازش رو قطع می کنه سرشو برمیگردونه میگه: تازه روزه ام هستم!!!
غضنفر تو اتوبوس ميگوزه همه ميخندن٬ ميگه: حدس ميزدم خوشتون بياد!
مادر : داری چیکار میکنی پسرم ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 دی1390ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 دی1390ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
یارو خیاطی داشته یه مشتری زن میاد میگه: آقا من یه لباس میخوام وقتی خم میشم از جلو سینه ام معلوم باشه و از عقب شورتم یارو میگه: خانم ما معمولی میدوزیم خودت هرجا رفتی بگو جنده ام. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 دی1390ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 دی1390ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
به کم نور ترین ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوی پر نور ترین ستاره هاست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 دی1390ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
دیشب با دوستم رفته بودم رستوان.... روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود با هم دوست هستند، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن، سرمو انداختم پایین.... دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن ، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت، براش نوشته بودم ..... ..... خیـــــــلی پستی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 دی1390ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
یکی از فامیلامون خیلی دوست داره خودشو مایه دار نشون بده... یه شب شام خونشون بودیم، بعد از شام مثلا میخواست کلاس بذاره.. دخترشو که 8-9 سالشه صدا کرد... دستشو کرد تو جیب پیرهنش یه تراول 50000 داد به دخترش گفت: نیایش بیا بابا داشت یادم میرفت اینو ببر بنداز تو قلکت.... دخترشم با اخم گفت: نمی خوام بابا ... الان پول میدی دوباره چکت میخواد برگشت بخوره میای قلکمو میشکنی پولای خودمم ور میداری... نمیخوام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 دی1390ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺷﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍﮐﻨﺪ پسﺍﺧﺘﺮﮎ من کجاست ؟ در چند متری یا چند صد کیلومتر ؟ نمی دانم شاید هم گاهی در یک قدمی ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 دی1390ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط بهزاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پشت شيشه باد شبرو جار مي زد
برف سيمين شاخه هارا بار ميزد پيش آتش يار مهوش نرم نرمك تار مي زد سلام به شما من بهزاد هستم |
|
RSS
|